متن زیر نتیجه گیری شخصی بنده از درس جرم شناسی می باشد که در آخرین جلسه کلاس درس جرم شناسی در کلاس ارائه شد و خوشبختانه با استقبال بسیار چشم گیر همکلاسهای عزیزم روبرو شد.
***
انسان تهی از عشق؛انسان مجرم
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی چندان سخن نغز که گفتی که شنودی
آن چه در این مجال اندک قصد گفتنش دارم شاید از نظر استاد و دوستان عزیزم قدری آمیخته به سانتیمانتالیسم باشداما چه کنم...، نمی دانم...! هر چه می خواهید اسمش را بگذارید زرد نویسی یا سانتیمانتالیسم یا هر چیز دیگری من خود آن را نقدی از جنس خودم بر درس جرم شناسی و جرم در ایران می نامم
- یک ترم بر کلاس درسی حاضر شدیم که برایمان تداعی کننده جامعه ای بود که در بطن آن هستیم و زندگی می کنیم یک ترم از علل وقوع جرم و عوامل تأثیر گذار بر تبدیل شخصیت یک انسان به یک بزهکار با استاد گفتیم و شنیدیم از نقش جامعه تا سیاست و اقتصاد و شخصیت و وراثت و چه و چه و چه...از همه جا گفتیم اما هیچ جا نگفتیم که علت وقوع جرم از طرف مجرمین تهی بودن شخصیت آنان از عشق است شاید این جا بگویید این علت سر سلسله ی علل روانی تأثیر گذار بر شخصیت افراد برای وقوع جرم است اما من می گویم نه؛ چرا که عشقی که من از آن صحبت می کنم نه تنها بر روح که بر جسم انسان نیز مستولی است و عنان او را در دست دارد پس عاشقی که من از او صحبت می کنم هیچ گاه حس دوست داشتن را از دیگران نمی گیرد چون دوست می دارد و خود دوستدار است؛ لذا تن به قتل هیچ کس نمی دهد، و او که با عشق در پی کسب مالی بوده و آن مال را به دست آورده هیچ گاه در صدد ربایش مال غیر بر نمی آید چرا که او خود عشق کار کردن و زحمت کشیدن را چشیده و لمس کرده.
او که هم نوعانشان را دوست می دارد و هم نوعانشان را به خاطر تنشان نمی خواهد پس در صدد سوء استفاده و تجاوز از تن و شخصیت هم نوعانش بر نمی آید و صد حدیث مفصل دیگر که در حوصله این مقال نیست.
اشتباه نکنید مرادم از عشق آن نیست که هر روز و هر ساعت و هر ثانیه در راهروهای دانشگاه و کوچه و خیابان های شهرمان می بینید و شاهدش هستیم ،مرادم عشق هایی از جنس لبخند و چشمک نیست... مرادم عشق به انسانیت است ، مرادم دوست داشتن است یعنی همان که دکتر شریعتی می گوید درجه عالی عشق.
آری؛برای من نتیجه ی قریب به 12 -13 جلسه بر کلاس درس جرم شناسی حاضر شدن این است که انسان مجرم به واقع، انسان عاشق نیست و علت وقوع جرم تهی بودن جامعه و وجود افراد از عشق است.که اگر عشق بود ، غمی و حسرتی نبود و عشق است که جایگزین همه ی کمبودها ست ؛که اگر عشق بود و گرسنگی- قوتِ عشق انسان را سیر عالم می کرد و آن گاه هیچ کس سر به دزدی و تجاوز به مال غیر نمی داد. یادم به قصه ی معروف جیمز و دلا می افتد همان قصه ی معروف عشق و شانه و فقر آن جا که هر دو فقیر و بیچاره گرسنه ، در جامعه ای بی رحم گرفتار آمده اند اما هر دو انسانند و عاشق و همین انسان بودن و عاشق بودن مانع از انجام جرم از سوی آنان می شود همه ی گذرگاه های ورود به جرم برآنان گشوده و هموار است اما عشق مانع از آن می شود که آن دو به سوی خلاف و جنحه و جنایت بروند.
آری نتیجه درس جرمشناسی برایم این بود که تهی شدن شخصیت افراد جامعه مان از عشق باعث شده که جامعه ی ما به جامعه ای بی رحم تبدیل شود،جامعه ا ی که مردمانش همدیگر را دوست نمی دارد و می بینیم که به خاطر یک تصادف ساده به جان هم می افتند.
نمی گویم مشکل جامعه فقر نیست،بیکاری نیست،بی برنامگی و فزونی جمعیت و بوروکراسی غیر کار آمد و دیگر و دیگر و دیگر نیست که هست اما اگر ما ایرانیان اندکی بیشتر همدیگر را دوست می داشتیم مطمئنا حال و روزمان از آن چه هست بهتر بود.
مخلص کلام را احساسم به من می گوید که اگر روزگاری قانونگزار شدم،عاشق نبودن و دوست نداشتن خود و دیگران را جرم انگاری کنم تا ریشه ی همه ی بدی ها و جرم ها را که به تعبیر من جرم بی عشقی است از ریشه برکنم.
جامعه ی ما و ما بیش از هر زمان دیگری نیازمند دوست داشتن و عشق است،پس بیایید همدیگر را دوست داشته باشیم و به یکدیگر عشق بورزیم.
«هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید»